او برای رزمندگانش در خان یونس غذا آماده میکرد؛ هرگاه خودش دست به تهیه غذا میزد یک چهارمِ نان برمیداشت و بقیه را برای آنها نگه میداشت، مراقب آسایششان بود. کنار هر مجاهد مینشست و دربارهٔ جزئیات عملیات از او میپرسید که چگونه انجام خواهد شد؛ او نقشهٔ منطقه را پیش از آنکه به آنجا برود میدانست.
بارها شده که فاصلهٔ او تا تانکها تنها چند متر بود، میخواست عملیاتهایی برای هدف قرار دادنشان اجرا کند؛ با این حال مجاهدین برای حفظ جانش او را از این کار بازمیداشتند.
او آخرین کسی بود که از «بلوک ج» در خان یونس عقبنشینی کرد؛ در یک ساختمان محاصره شد و در آنجا ماند آمادهٔ مقابله شد، اما تقدیر به گونهی بود که ارتش دشمن عقب بنشیند و در آن منطقه پیشروی نکند. باری غذایی باقی مانده از دشمن را پیدا کرد، از خوردن آن امتناع ورزید و گفت: «غذایی که مردم ما آن را نمیخورند، ما هم نمیخوریم.»
به جوانان در میدان نبرد زنگ میزد و بهطور ناگهانی به دیدارشان میرفت، در آنها شور و اشتیاق میافروخت؛ ما او را در دلاوری و آراستگیِ حضورش دیدهایم.
روزی موتری او را به نزدیکی محلِ فرزندانش برد؛ گفت: «دلم میخواهد ابراهیم یا یکی از بچهها را ببینم و در آغوش بگیرم…» یاورش پیشنهاد کرد که برای دیدار برود، اما او از این کار خودداری کرد، از ترس اینکه مردم بخاطر او هدف قرار گیرند.
شبهایش عجیب و غریب بود؛ از نیمهٔ شب تا واپسین ساعت آن بیدار میماند، همراهانش صدای گریهاش را میشنیدند، سپس نماز صبح را میخواند و تا طلوع خورشید بر سجادهاش میماند. در روزهای آخرش در رفح، با مجاهدانش روی یک قوطی کنسروِفول ( غذای شبیه لوبیا ) افطار میکرد؛ یکی از آنها پیشنهاد داد که برود غذایی تهیه کند، او پاسخ داد: «شهادت را فدای آوردن غذا نکن، شهید نشو که غذا بیاوری.»
این شعلهای است از زندگیِ فرماندهٔ مجاهد که تا آخرین لحظات درگیر نبرد با صهیونیست ها بود… این است سنوار مردم غزه.
نوت: ✍️ این وجیزه را محمود هنیه
نوشته است
#foryou | REAB